#سورنا_پارت_159

حالم بد گرفته شده بود ایسان گفت:

-عایشه اصرار نکن دارم ازاد میشم از خدامه .

یعنی از خداش بود از خونه ام بره؟؟؟؟

یعنی حتی یه ذره احساس هم بهم نداشت؟؟؟

ما حتی یه ثانیه خوب هم باهم سپری نکردیم به این اسونی میخواد ترکم کنه؟؟؟یاد اون روزی که سوفیا توی زندگیم اومد افتادم تازه دوره درمان شروع شده بود ..

8 سال پیش .

خاله مریم هم مرد .

اون موقع بود که کارخونه وشرکت رو سپردم دست رهام ورفتم داخل فرودگاه .

توی هواپیما نشستم ودر حال اشک ریختن بودم که خاله هم رفت .

ناگهان بوی عطری هوش از سرم پروند .

سرم رو بالا اوردم وبه دوتا تیله سبز رنگ به چشمم گره خورد .

-سلام خوبین اقا؟؟؟

-سلام .

-چیزی شده؟؟؟

بی هوا وبدونه دلیل توی ا-غ-و-ش-م گرفتمش .

وهق هق زدم .

اون هم هیچ عکس العملی نشون نداد ولی کمی که گذشت دستش روی موهام اومد تا نشستن هواپیما باهم دیگه صحبت کردیم .اون میگفت که اتفاقا زشت وهیولا نیستم وخیلی هم خوشگلم .

سوفیا دکتر معالج بود .از اون روز به بعد هرروز واسه صورتم میرفتم پیشش واین باعث ملاقات ما میشد

کم کم عاشقش شدم ای کاش اون هم سر عشقش میموند .سه ماه که گذشت بهش پیشنهاد ازدواج دادم .

پدرو مادرش اومدند رُم وعروسی جمع وجوری همراه رهام گرفتیم .من فقط رهام رو داشتم

خاله چون تااخر عمرش مجرد بود بچه نداشت .یک سال ونیم از عروسیمون گذشت شبا دیر میومد .

زیاد نمیگذاشت طرفش برم بداخلاق شده بود مشروب میخورد سیگار میکشید . وتا اختلافی که باعث شد منی که واسش مثل نفس بودم رو ترک کنه ..

-سوفیا کجا؟؟؟

-ببین سورنا نمیخوام دیگه باهات زندگی کنم .

-مگه کشکه؟؟؟

-اره حالا که کشکه دیگه دوست ندارم میفهمی؟؟؟

-نکنه داری بهم خ-ی-ا-نت میکنی؟؟؟

-فکر کن خ-ی-ا-ن-ت میکنم .

romangram.com | @romangram_com