#سورنا_پارت_157

یک هفته بعد جشن ما .هیچ وسیله ارتباطی واسه ارتباط با مامان وبابام ندارم دلم میخواد روی مخ عایشه یا هما راه برم تا بتونم از طریق اون ها راحت فرار کنم ..

رفتم پایین توی سالن سورنا با همون دختری که فهمیدم اسمش دریاس رفت بالا .

یک ربع نگذشته بود که حسام اومد .

-سلام ایسان کم پیدایی؟؟؟خوبی؟؟؟

-سلام مممنونم

-چیزی شده چرا انقدر پکری؟؟؟

-هیچی .

-هیچی؟؟؟؟پس عمه منه انقدر گرفته اس؟؟؟چرا نمیری خرید؟؟؟میدونی جشنت دوهفته دیگه اس؟؟؟

-ای کاش نمیگرفتین وجاش طلاقمو از سورنا میگرفتین ومنو فراری میدادین .

-چی میگی؟؟؟

ناگهان صدای قهقه خنده زنونه از بالا اومد اونقدر صداش بلند بود که نشد پنهون کنی ..

-صدای کی بود؟؟؟

-دوست دختر سورنا .

چشماش از تعجب زد بیرون .

-چی؟؟؟؟

-اره دیگه دریا خانوم دوست دخترش .

-داره بهت خ-ی-ا-نت میکنه؟؟؟

-کاش فقط خ-ی-ا-نت بود ...ولی اون توی اتاق خوابمون ...

-چی میگی تو ایسان؟؟؟داری شوخی میکنی نه؟؟؟

-بیخیال سورنا از اولشم واسم مهم نبود .

-چی میگی؟؟؟اون روانی عاشقت شده .

با گفتن این کلمه از طرف حسام نزدیک بود قلبم باایسته

-چی؟؟؟برو بابا شوخی نکن عشقش تو سرش بخوره

-مطمئنی دروغ نمیگی؟؟؟

-برو ببین خودت اتاق خوابو که میدونی؟؟؟

حسام با سرعت پله ها رو طی کرد کمی که گذشت صدای فریاد حسام خونه رو لرزوند:

-خیلی پستی سورنا .دیگه نمیذارم رنگ ایسانم ببینی .

-تو غلط میکنی حسام کی باشی که نذاری ببینمش؟؟؟

romangram.com | @romangram_com