#سورنا_پارت_152


خاله:راس میگد پسرم .

حسام:دم ننه خوشگلم گرم .

من دیگه موندن رو جایز ندونستم ساعت 12 شده بود وفردا اسفندیار احضارم کرده بود هنوز هم هیچ پلیس قابل اعتمادی رو واسه لو دادن محموله اش پیدا نکرده بودم .

-خاله شرمنده ما بریم دیگه فردا خیلی کار دارم .

خاله:باشه پسرم بازم از این طرفا بیایین

رهام هم ایستاد وخداحافظی کرد البته چشمش خیلی روی هما بود اگه بشه از خاله فردا اجازه میگیرم واسه خواستگاری .

رسیدیم خونه عایشه اومد استقبالمون مثل همیشه:

-سلام اقا جان خوبین؟؟؟خوش گذشت؟؟؟

-سلام ممنونم عایشه .

-خانوم جان شوما خوبین؟؟؟خوش گذشت چرا رنگتو مثی گچه؟؟؟

ایسان:ممنونم خوبم عزیزم .

ودستش رو به بازوی عایشه کشید رفت بالا من اول رفتم سالن وبه عایشه گفتم به ارسطو بگه بیاد .

ارسطو:بله اقا امرتون؟؟؟؟

-چه خبر ارسطو؟؟؟اسفندیار خان چکارا میکنه؟؟؟

-راستش اقا به جز شما به هیچ کس دیگه محموله نداده گویا که اعتماد وسرمایه اش رو روی شما پس انداز کرده .

اسفندیار خرفت نابودت میکنم با 50 سال سنش چه گندهایی که به زندگی همه نکشیده

-ارسطو از خانواده اسفندیار چه خبر تهش رو در نیاوردی؟؟؟

-اقا هنوز خبری نیست اولین خبر رو که فهمیدم به عرضتون میرسونم .

-باشه میتونی بری .

-اقا یه چیز دیگه بانویی به اسم رکسانا امروز عصر که نبودید اومدند دم در عمارت .

اینجا رو از کجا پیدا کرده؟؟؟؟

-چی میگفت؟؟؟

-میگفت با شما کار داره .

-باشه ممنونم برو

رفت تلفنم رو در اوردم واز روی حالت سایلنت درش اوردم اوه اوه 30 تا پیام از طرف رکسانا و40 تا میس کال چه خبره

زنگش زدم بعد یک بوق جواب داد چه عکس العملی:

-سلام عشقم کجاییی؟؟؟


romangram.com | @romangram_com