#سورنا_پارت_151
که قلب من اینهمه بی تابه
یه کاغذ یه خودکار
دوباره شده همدم این دل دیونه
یه نامه
که خیسه
پر از اشکه وکسی بازم اونو نمیخونه
یه روز همینجا
توی اتاقم
یه دفعه رفت داره میره
چیزی نگفتم
اخه نخواستم
دلشو غصه بگیره
گریه میکردم درو که میبست
میدونستم که میمیرم
و ....
سعی کردم گوشمو کر کنم وچشمام جایی رو نبینه با دلبری در حال بردن دل ایسان بود چقدر حال بهم زن نگاش میکرد
ارمین بسش نبود من بسش نبودم بقیه بسشون نبود حالا نوبت مهرشاده؟؟؟
عجب مارمولکیه این ایسان با نفرت بهش چشم دوختم بلکه کمی شرمش بشه ولی توی چغندر با این نگاه یکم شرم بود که توی دل این بشر نبود .
وقتی قار قار مهرشاد تموم شد به بهانه اینکه خانواده اش فردا کار اداری دارن و از این حرفا رفتند .
جمعمون کمی کوچیکتر شد ولی هنوز بودیم 20 نفری حسام یکدفعه گفت :
-بچا پایه ایین یکی از خاطرات قدیما حدود ده سال پیشا بگم؟؟؟؟
همه گفتن بگو .
حسام:
-راسش یه شب دز اومده بود خ-و-نمون هیچی داشت وسیلا را جابه جا میکرد این بابا منم فمید وخ ساد با ش-و-ر-ت پاچه دار دنبال دزه دوید تا وسط کوچه .دزه هم الفرار هیچ وختی بابا دید دزه بچه مچس گف کارش نداشته باشم بعدش یهو دزه به طرف بابام دوید هیچی ای بابا مام پارو گذاشت به الفرار ودوید اومد تو خونه ودرا بست .هیچ تا یه هفته هم بالباس پوشیده میخوابید خخخخخخ
عمو مهدی:بچه این حرفا رو جلو جم نزن غیرتا خوردیا قی کردی؟؟؟خاک تو اون سرت .
حسام:دِ بابا چیکارم داری بذار بخندم شاد باشم .
عمو:دِ همین چرت وپرتا را میگفتی هرروز از مدرسه ت منا میخواسن .
حسام:دِ نشد بابا عابرو ما نبر پس فردا پس فردا کا خواسی زنم بدیا هیچ خری زنم نیمیشد .
romangram.com | @romangram_com