#سورنا_پارت_148
مرغ ها طرف مهرشاد بود کمی صدام رو صاف ونازک کردم وگفتم:
-اقا مهرشاد میشه اون دیس رو بدید؟؟؟
مهرشاد:البته .
وبالبخند دیس رو طرفم گرفت
یکدفعه دیدم پای سورنا از زیر میز محکم بهم خورد
طرفش نگاه کردم ولبخندی زدم .
بیشتر عصبی شد .
دیس رو گرفتم وگفتم:
-خیلی ممنونم
مهرشاد:قابلی نداشت .
وتا اخر شام یک تکه میخورد ویک دقیقه به من چشم میدوخت البته فقط من وسورنا متوجه شدیم .سورنا کمی که خورد ایستاد وگفت:
-ممنونم خاله جان دستتون درد نکنه .
خاله:اوا تو که چیزی تخوردی پسرکم .
-ممنونم خاله اشتهایی نمونده واسم
وباخشم به من نگاه کرد خاله گفت:
-میمونه پسرم میمونه .خخخخ
سورنا با لبخند جوابش رو داد ورفت وقتی شامم تموم شد کمک خانوم ها مشغول جمع کردن میز شدم .فقط من تنها توی سالن غذا خوری بود دیدم مهرشاد داره سمتم میاد لبخندی زدم اومد وپیشم ایستاد وگفت:
-خب چه خبر ایسان خانوم؟؟؟
-ممنونم سلامتی
-چند وقته با سورنا ازدواج کردی؟؟؟
-حدودا 10-20 روزی میشه .چطور؟؟؟
-همینجوری حیف شد
-چرا؟؟؟
-کاش قبلش با من اشنا میشدی .
سرم رو بالا اوردم وتوی چشمای مشکیش چشم دوختم مشکی مخملی بود چه خوشرنگ هه یکدفعه متوجه سورنا شدم سورنا باخشم زد روی شونه مهرشاد وگفت:
-اونوفت که چی شه؟؟؟؟
مهرشاد حول کرد وگفت:
romangram.com | @romangram_com