#سورنا_پارت_146


مهرشاد:خب .

حسام:شیک ومجلسی ل-خ-ت میشی فقط ش-و-ر-ت پاد باشد میری میخوابی رو برفا ده دور غلط میزنی .

مهرشاد:چی؟؟؟

حسام:در بری به زور ل-خ-تت میکونیم میندازیمت رو برفا .

مهرشاد کمی توی هم رفت ولی ایستاد لباس هاش رو در اورد خداییش هیکل خوبی داشت کسی زیاد نگاش نمیکرد فقط من بودم نگاهم رفت سمت سورنا تیز وخشن بهم چشم دوخت اشهدم رو خ-و-ندم ..رفت سمت بیرون همه رفتیم بیچاره پوستش قرمز شده بود .خوابید توی برف فکر کردم ملیکا پیشمه گفتم:

-اخی بیچاره گناه داره که .

یهو یکی دستم رو کشید وکمی از جمع که با خنده روی هوا بود دور کرد وقتی نگاش کردم چشمم توی چشمای سورنا افتاد:

-دختره".." حالا نوبت مهرشاده؟؟؟؟

-چی میگی؟؟؟

-اخی گناه داره نه؟؟؟

-سورنا .بس کن .

-تو بس کن اخه تاکی میخوایی ادامه بدی؟؟؟خسته نمیشی؟؟؟

-سورنا .

-ایسان چقدر حال بهم زنی .

-بسه سورنا بسه سرم درد گرفت .

دستم رو توی دستاش گرفت ومحکم فشار داد وگفت:

-ایشالله که بمیری ".ه.."

دستم رو خواستم بکشم بیرون ولی نمیشد رسما استخ-و-ن هام در حال پودر شدن بود .صدای حسام باعث شد ولم کنه .

-چه خبره اونجا بچه ها؟؟؟

وقتی برگشتم دیدم که ایستاده وداره به ما نگاه میکنه وکسی هم نیست

-بقیه کجان حسام ؟؟؟؟

-رفتن داخل ابجی ایسان شما نبودید اومدم ببینم کجایید .بریم داخل؟؟؟

سورنا:توبرو حسام جان ما میاییم .

حسام:باشه دادا فقط دیر نکنید که میخوایم میز رو بچینیم .

سورنا:باشه .

وقتی حسام دور شد باز دستم رو فشرد .

-ببین ایسان خانوم کسی که میاد پیش من فقط باید مال من باشه میفهمی؟؟؟نه تنها تو بلکه بقیه هم بودن همین کار رو میکردم پس جو نگیرتت "هر...ه"


romangram.com | @romangram_com