#سورنا_پارت_145

-شجاعت .

خاله:پس پاشو زنت رو ب-ب-وسش

سورنا چشماش از حدقه نزدیک بود بیرون بزنه مهسا گفت:

-من برم وبیام .

خاله:پاشو پسرم .

سورنا:اخه خاله این کارا درست نیست اینجا بچه نشسته

امیر:بابا ما که هممون بالا هجدهیم یه ماچه دیگه .

سورنا:حالا نمیشه ؟؟؟

خاله:اوووووف نخیر .

سورنا ایستاد .

هان اخیش جیگرم حال اومد .

دستش رو سمتم دراز کرد دستش رو گرفتم ایستادم .دستاش رو دور کمرم حلقه کرد کمی معذب شد من رو اورد بالا از ترس چسبیدم بهش یک دور چرخ-و-ندم از ترس سرم رو روی شونه اش گذاشتم قلبم وحشتناک میزد همه دست وجیغ زدند .

اروم دستاش رو گذاشت زیر چونه ام سرش رو نزدیک اورد اروم وکوتاه منو ... .

همه باز دست زدند .نشستم پیش مهتا دختر عمه حسام:

مهتا:عاشقته ها .

فقط لبخند ژکونده ایی تحویلش دادم هیچ کیم نه وسورنا .حسام باز بطری روچرخ داد .اینبار روی حسام وامیر افتاد:

امیر:خب بگو شجاعت یا حقیقت؟؟؟

حسام:شجاعت .

امیر:خب وخی وایسا

ایستاد .

امیر:با پشتت محکم خودت رو پرت کن زمین .

حسام:خاک برسر بیشعورت میخَی اجاق کورم کنی؟؟؟

امیر:با پشت میخَی بیاییا

حسام همون کار رو کرد ولی بعدش قیافه اش مچاله شد .باز بطری رو تاب داد روی حسام وومهرشاد پسری که از اول تاحال روم کلیک کرده بود افتاد .

حسام:خب مهرشادی شجاعت یا حقیقت.؟؟؟

مهرشاد:شجاعت

اوهوع نخوری زمین چه قیافه اییم میگیره .

حسام:خب میدونی کا برف اومدس

romangram.com | @romangram_com