#سورنا_پارت_144


حسام:بابا بخدا بازیس .

عمو:بازی چی چی؟؟؟

امیر:عمو جون بازی شجاعت حقیقتس .

عمو:هان بیین باهم بازی کونیم .

رهام:اخه عمو

عمو:مگه ما چمونه؟؟؟؟مام میخیم بازی کونیم وروبه محمد داداشش گفت:نه دادا؟؟؟

محمد:بله دادا .

جمعا نشستیم جلوی شومینه توی سالن نشینمن 35 نفری میشدیم اینبار پخشی شده بود .

حسام بطری رو چرخ داد رو به حسام وباباش شد .

عمو:خب بچه شجاعت یا حقیقت؟؟؟

حسام با ترس:حقیقت بابا

عمو:خب بگو ببینم توله سگ چندبار تالا اب شنگولی خوردی؟؟؟

حسام:بابا زشتس جلو جمع؟؟؟

ولبش رو گاز گرفت .

عمو:بگو راسشا بوگو؟؟؟؟

حسام:زیـــــــــــــاد .

عمو:ای توله سگ به خودم رفتی خخخخخخخخ

جمع رفت روی هوا اول خیلی جذبه گرفته بود .

باز بطری رو حسام چرخ داد اینبار رو به من ودختر عموی حسام مهسا افتاد از اول جشن در حال غورت دادن سورنا بود .

مهسا:خب بوگو شجاعت یا حقیقت؟؟؟

از تجربه ایی که کسب کردم حقیقت بهتره .

-حقیقت

مهسا:خب بوگو بینم چجور دل این سورنا خان رو بردین؟؟؟

-راستش .استاد دانشگاهم بود کم کم عاشقم شد .

مهسا تای ابروش بالا پرید وچیزی زیر لب گفت حسام بطری رو چرخ داد رو به خاله وسورنا افتاد:

خاله:خب شجاعت پسرم یا حقیقت؟؟؟

سورنا با خیال راحت گفت:


romangram.com | @romangram_com