#سورنا_پارت_141

-گمشو چلغوز پام درد گرفت نزاکت تو سرت بخوره .

دیگه هیچ مکالمه ایی بینمون رد وبدل نشد تا رسیدن به خونه خاله وقتی رسیدیم قبل از پیاده شدن شکمش قور قور کرد خنده ام رو کاملا قورت دادم بیچاره از دیروز تاحالا اب هم نخورده .به درک

زیر لب غر غر کرد ویکی زد توی شکمش وگفت:

-بی حیا ابرو واسم نذاشتی .

خودم رو به بیخیالی زدم ورفتیم داخل عمارت کمی شلوغ پلوغ بود مهمون هاشون از صبح اومده بودند خاله اومد سمتمون واستقبال گرمی باهامون کرد یکی یکی ایسان رو باهمه اشنا کردم جو خیلی خشک بود .یعنی همه جور سنی قاطی بود هیچ کس حرف کس دیگه رو نمیفهمید ساعت 6 شد حسام ایستاد وگفت:

-جوونا بیایین با هم بریم زیر شیرونی

همه موافقت کردند وراه افتادیم سمت زیر شیرونی همش حواسم به رهام بود وایسان رهام همش روی هما کلیک کرده بود وتابلو نگاهش میکرد ایسان هم پسر عمه حسام بدجور بهش نخ وطناب میداد نکبت خوبه میدونه من شوهرشم .همه نشستیم دور همدیگه .

حسام:خب چه خِبر بچا؟؟؟

گلاره دختر خاله حسام:هیچی حسام جون

امیر پسر عمو حسام شوهر گلاره:بچه ها بیایین یه بازی بکنیم .

افروز دختر عمه حسام:چه بازی؟؟؟

امیر:شجاعت حقیقت .پایه ایید؟؟؟

همه موافقت خودشون رو اعلام کردند

پسرا یک طرف دخترا طرف دیگه .

حسام بطری اب معدنی به دست وارد سالن شد واومد نزدیک شومینه وپرتش کرد توی دل من ودف رو از دیوار برداشت واول یک قر داد وهمه دست زدن .

حسام:قبلش میخوام یه شعر یاد ابجی ایسان بدم پایه ایی؟؟؟

ایسان:البته

حسام:خب بعدی من تکرار میکونی ملتفت شد؟؟؟

ایسان:بله .

حسام شروع به دف زدن کرد من فهمیدم که میخواد یکم ایسان رو شاد کنه:

-دمی پلی خواجو .

ایسان:دمی پل خواجو .

حسام:نه ..دمی پلی خواجو .

ایسان قه خنده ایی زد وگفت:دمی پلی خواجو .

حسام:یارو وایسادس .

ایسان:یارو چی چی؟؟؟

جمع منفجر شد .

حسام:وایسادس وای ساد اس .

romangram.com | @romangram_com