#سورنا_پارت_131
-نع من عمالت لو خالی نمیذارم .
-باشه مام میاییم اینجا خوبه؟؟؟
-قبول
7 سال بعد .
درست روزی که فاجعه واسه من اتفاق افتاد نمیدونم این سگ صفت همایون چی ازجون من میخواست قسم خوردم عزرائیلش بشم .
عزرائیل تمام کسایی که جون عزیزام رو گرفتن .
عزرائیل کسایی که عزیزام رو وخودم رو عذاب دادند .
خیلی باورش سخته ولی بخاطر نخبه بودنم تونستم توی سن 14 سالگی وارد دانشگاه بشم یک ماه از رفتنم به دانشگاه میگذشت درست اون روز شوم رهام هم شبیه من بود هوش خیلی خوبی داشت .
از دانشگاه برگشتم .
این 7 سال رو خاله مریم با جون ودل ازمون مراقبت کرد .
میخواستم وارد عمارت بشم صدای ماشینی از پشت سرم اومد هانیه وهمایون بودند دلم میخواست همایون رو نابودش کنم .
هانیه لبخند خبیثی زد .
همایون گفت:
-خواهرم من بریزم یا تو؟؟؟
هانیه:جفتمون تا بهتر بشه .
همایون.:
-نه تو بریز بعدش هم سریع سوار شو .
این مکلمات در کسری از ثانیه انجام شد حس کردم صورتم سوخت مایعی رو هانیه به صورتم پاشید حس کردم دنیا جهنمه با تمام قدرت داد زدم:
-خدا ..
واون بود مرگ سورنا سورنایی که همینجوریشم داغون بود .
یه ادم زمین خورده رو هیچ وقت خاک روش نمیپاشن .
اونا سریع فرار کردند ولی جمله ایی رو گفتند که من رو مجبور به سکوت کرد:
-اگه میخوایی صورت خوشگل رهام جون اسیدی نشه حرفی نمیزنی .
ومن توی این 14 سال فقط سکوت کردم .
فقط سکوت وسکوت ..
..
زمان حال-ایران –تهران
نفس حبس شدم رو بیرون فرستادم وجلوی بیمارستان ترمز کشیدم سریع پریدم پایین وایسان رو گرفتمش روی دستام خدارو شکر بیمارستان شهاب همیشه نزدیک ترین بیمارستان به منه .
romangram.com | @romangram_com