#سورنا_پارت_121

-ایسان مخت تاب برداشته؟؟؟تن لشت رو بیار پایین سر میز کوفت کن ناهارتو برگرد اتاقت .

رفت سمت در دید ایستادم .

---------

سورنا:

صبح ساعت 9 بیدار شدم امروز یک کلاس بیشتر نداشتم اون هم ساعت 9 بود تا 11 فتم وبرگشتم ساعت12 بود .

رکسانا یکم اومروز واسم ل-و-ن-دی کرد .

وقتی رفتم داخل کسی نبود عایشه سریع دوید سمتم:

-سلام اقا جان وبا شوق گفت:خانوم جان رو اوردند

-کجاس؟؟؟

-رفتن توی اتاقشون کتتون رو بدید به من اقا

کتم رو بهش دادم وخسته از پله ها رفتم بالا عایشه ایستاد پایین پله ها وگفت:

-اقا جان ناهار رو اماده کنم؟؟؟

-اره اماده کن تا من دوشی بگیرم وبیام .

-پس خانوم جان چی؟؟؟

-خودت برو بهش بگو بیاد .

-چشم اقا .

رفتم سمت اون یکی اتاق چون فعلا حوصله دیدن ایسان واشکاش رو نداشتم .

گرمکن زرشکیم رو همراه باستش وتیشرت سفید زیرش پوشیدم وزیپش رو باز گذاشتم موهام رو باسشوار خشک کردم ورفتم پایین نشستم پشت میز عایشه میز رو چید زاهده مادرش هم مرغ رو اورد:

-عایشه پس کو ایسان؟؟؟

-خانوم جان گفتن میل ندارم .

ایستادم وبا خشم گفتم:

-غلط کرده میگه میل ندارم .

زاهده گفت:

-اقا کاریش نداشته باشید .

عایشه هم گریه افتاد وگفت:

-اقا التماستون میکنم خانوم جان رو ناراحت نکنید اقـــــــا جان ترو خدا .

نمیدونم این ایسان چی داره که اینا یه روزم نیست میشناسنش انقدر طرفداریش رو میکنن با خشم رفتم سمت پله ها عایشه دوید جلوم وگفت:

-اقا جان ترو به روح مادرتون .

romangram.com | @romangram_com