#سورنا_پارت_119

-میدونی توی این 15 روز چقدر دلم واسه مامانم تنگ شده؟؟؟؟هیچ میدونی دل تنگی چیه؟؟؟

حسام:ابجی اینجوری دل مارو هم خ-و-ن نکن .

-بخدا خیلی دلم تنگ شده دلم واسه مامان واسه بابا عموم واسه همه تنگ شده واسه ارمین .

حسام یکدفعه زد رو ترمز وبرگشت عقب وگفت:

-ارمین کیه؟؟؟؟

-راستش پسر عمومه بهم قول ازدواج داده یه جورایی دوس پسرم بود ..خیلی دلم واسش تنگ شده

حسام هرلحظه چشماش گشاد تر میشد .

هما ورهام هم با تعجب بهم نگاه میکردند .

-چیه تعجب داره؟؟؟دوستتون سورنا خان گند زد به زندگی اما من میدونم میدونم که ارمین منو دوس داره عاشقمه اصلا به این حرفا که کاری نداره .

حسام:ایسان .

جوری اروم وبا تعجب گفت که خودمم تعجب کردم از حرفام .

-بله؟؟؟

رهام:بیخیال حسام جون .ایسان بذار ببینم سورنا این چیزا رو میدونه؟؟؟

-همش رو نه اونم تازه باخبر شده چطور؟؟؟

رهام:هیچی .

-اینجا چه خبره؟؟؟حالا باز هم موبایلت رو بهم نمیدی حسام؟؟؟

حسام:نمیتونم بخدا

-باشه

وتا توی خونه بغ کردم رفتیم خونه باز این قفس نهض چقدر این خونه با تموم بزرگیش واسم کوچیک بود .

چقدر این خونه بهم میخندید سورنا موفق شد .موفق شد من رو ساقط کنه .

از همه چیز .

از همه کس .

قبول میکنم .

قبول میکنم باختنم رو .

قبول میکنم مرگ ایسان رو .

قبول میکنم این شکست رو .

بی حس تر از قبل به اسمون چشم دوختم هوا خیلی سرد بود وهنوز برف میبارید بی حس نگاه کردم به عمارت .بادیگارد های خونه در ورودی رو باز کردند ویکیشون گفت:

-خوش اومدید خانوم بفرمایید .

romangram.com | @romangram_com