#سلطان_پارت_483


وهینی که دستم رو منتظر به کمرم گرفته بودم و به وان حموم خیره بودم دوباره با خودم غرغر کنان لب زدم.

_مغرور،بی رحم،خشن، بی عاطفه....

_خب ،دیگه؟!

با شنیدن صداش درست از پشت سرم،قلبم هری ریخت،آب دهنم رو به زحمت فرو دادم و خودم رو برای بد ترین اتفاق ها آماده کردم.

دخلت اومده نفس...

با وحشت به عقب برگشتم با دیدن صورت عبوس و اخم های تو هم کشیده شده اش لبخند پهنی زدم و با معصومیت گفتم:

_عه چه زود اومدی هنوز وان پر نشده که.

_چی داشتی برا خودت می گفتی؟!

_هیچی به خدا.

_آره تو که راست می گی ،چند تا فهش دیگه ام می داد خودت رو خالی می کردی.

_نه ...م...من غلط بکنم.

سرم رو به سمت وان چرخوندم و هم زمان دستم رو به سمت شیر آب سرد بردم و آب گرم رو قطع کردم.

سعی کردم حواسم رو پرت کنم دستم رو داخل آب بردم هنوز کمی داغ بود.

_بیا الان آماده می شه...

romangram.com | @romangram_com