#سلطان_پارت_484


وایی خدا به دادم برس بلا ملایی سرم نیاره.

صدای قدم هاش تو گوشم پیچیدش،آب دهانم رو دوبار قورت دادم کنارم خم شد دستش رو تو آب فرو کرد و تکونش داد.

_بسه دیگه آب رو قطع کن.

سریع اطاعت امر کردم،ترجیح می دادم که باهاش کلکل نکنم و هرچی که می گه گوش کنم.

آب رو که قطع کردم،دیدم شامپورو برداشت و خالیش کرد تو وان حموم،اول پای راستش رو گذاشت تو وان و بعدش پای چپش رو ومغرورانه نشست تو وان ،دوتا دستش رو روی لبه ی وان گذاشت .

_خب من دیگه برم.

همون طور که چشم هاش رو بسته بود و سرش رو به وان تکیه داده بودش بالحن جدی و خشنی غریدش:

_کجا به سلامتی؟!

_برم بخوابم دیگه؟!

با این حرفم چشم هاش رو آروم باز کرد،و هینی که سرش رو به چپ و سپس به راست خم می کرد با لحن خونسردی گفت:

_بودی حالا.

_نه دیگه برم تو ام خسته ای.

جدی و خشن غریدش:

حرف نباشه ببینم،

romangram.com | @romangram_com