#سلطان_پارت_482
_بله همینطور...خیلی خسته ام.
این شیر مغرور باید یاد می گرفت که ناز بکشه،خب منم یه دخترم و نیاز دارم که نازم رو بکشن،کاری که تو تمام عمرم کسی برام انجامش نداده بود.
دستم رو روی دستگیره مشت کردم که صدای بم مردونه اش مانع از فشار دادنش شد.
_وایستا...
همون طور که دستم روی دستگیره مشت شده بود نیم رخم رو به سمتش گرفتم و سعی کردم تا در مقابلش خونسردیم رو حفظ کنم.
_بله؟!
_وقتی باهات حرف می زنم به نفعته که تو چشم هام نگاه کنی.
لحنش انقدر جدی و خشن بود که ناخداگاه به سمتش برگشت و خیره شدم به صورت اخموش.
_اول برو وان حموم رو برام پراز آب کن بعد برو.
لبم رو از داخل گاز گرفتم و بدون هیچ حرفی به سمت حموم قدم برداشتم. .
زیر لب غرغر کنان غریدم:
اصلا این شیر مغرور می دونه محبت چیه که نازمم بکشه،نفس خاک بر سرت چی فکر می کردی چی شد.
آقا همون یه ذره لبخندشم ازت دریغ کرد،آخه این کوه سنگی چی از احساس می فهمه دلت خوشه ها.
با خشم لبم رو روی هم فشار دادم و دستم رو با حرص به سمت شیر آب بردم و آب گرم رو باز کردم.
romangram.com | @romangram_com