#سلطان_پارت_481
ابروهام رو تو هم کشیدم و با لحن جدی لب زدم:
_جدی که نمی گی؟!
_گفتم که دروغی ندارم که بهت بگم.
از خونسردیش حرصم گرفت.
با مشت ضربه ای به بازوش زدم که دوباره اخم هاش رو تو هم کشید و من رو به غلط کردن انداخت.
با دیدن اخمش به طور ناگهانی چرخیدم و خودم رو از تخت پرت کردم پایین.
حالا علاوه بر اخم نگاهش رنگ تعجبم به خودش گرفته بودش.
بالحن جدی غریدش:
_کجا؟!
بی تفاوت شونه هام رو بالا انداختم وهینی که دستم رو زیر گیسوان پر پشتم می بردم با یک حرکت اون هار بالا بردم و یک باره رهاشون کردم و قصدم ازاین کار دلبری کردن بود خوب فهمیده بودم که از موهام خوشش میاد .با خونسردی گفتم:
_میرم اتاقم،خیلی خوابم میادش،تو ام استراحت کن .
ابروهاش رو بالا انداخت و خیلی جدی غریدش:
_که اینطور،پس خسته ای؟!
هینی که به سمت در اتاق قدم بر می داشتم گفتم:
romangram.com | @romangram_com