#سلطان_پارت_480


_داری بهم دستور می دی؟!

_نه ،فقط خواهش کردم که بگی ،اصلا می خوایی نگو.

نفسش رو عمیق بیرون داد.

_تو کار قاچاق دخترای خشگلم مخصوصا از نوع موفرفریش.

منکه تا اون لحظه چشم های کنجکاوم رو تو چشم هاش دوخته بودم با شنیدن این حرف ازش شوکه شدم وبعد از چند لحظه که خیره نگاهش می کردم ،نتونستم خنده ام رو کنترل کنم و شروع کردم به بلند خندیدن‌.

سلطان هم چشم هاش روریز کرد و لبخند جذابی رو مهمون صورتش کرد.و تو همون حالت انگشتان بلند و مردونه اش رو شانه وار توی موهام کشید و تنم رو از هیجان وقلبم رو از احساس لبریز کرد و دوباره من رو به مرز جنون کشید.

همین طور محو لبخند جذابش بودم که با یک حرکت سریع من رو میون باز و های قوی و عضلانیش گرفت و فشارم داد.

دوباره وادارش کردم که بخنده ودوباره مست و مدهوش لبخندش شدم.

واون ماهرانه از جواب دادن به سوالم تفره رفت.

غرق در گرمای آغوشش بودم که سرش رو تو گودی گردنم خم کرد و درحالی که عطر موهام رو نفس می کشید بالحن جدیش که حالا رگه هایی از خشونت توش دیده می شد گفت:

_به شغل من می خندی ،اسب وحشی.

_نه،به دروغی که گفتی می خندم.

_ولی من دروغی نگفتم.

یه لحظه وحشت برم داشت،دستم رو روی بازو هاش گذاشتم و به عقب هولش دادم و در عین نا باوری اونم باهام همراهی کرد و خودش رو ازم جدا کرد.

romangram.com | @romangram_com