#سلطان_پارت_478


هینی که چشم های مخمورش رو به صورتم دوخته بود با لحنی سرد وجدی گفت:

_مطمعن باش کسی حریف سلطان نمیشه،که اگه می شدن،تا الان صد دفعه سرم رو زیر آب کرده بودن.

یه بار بهت گفتم،دشمنای زیادی دارم،که کوچک ترینشون پاشا و مهرانن.

باتردید نگاهش کردم،چند وقتیه که یک سوالی داره مثل مته مغذم رو سوراخ می کنه ...دو دل بودم که ازش بپرسم یانه ،که بالاخره دلم رو زدم به دریا و گفتم:

_می گم....یه سوالی بپرسم ازت راستش رو می گی؟!

نگاهش روهمه ی اجزای صورتم چرخید،بی وقفه پرسید:

_مگه تا حالا ازم دوروغی ام شنیدی؟!

خودم رو کمی تکون دادم ودستم رو دور کمرش قلاب کردم،بدنش داغ داغ بود.

نگاهم رو تا توی چشم هاش بالا کشیدم و سرم رو تکون دادم و همزمان لب زدم:

_نمی دونم.

بااین حرفم یه تای ابروش رو طبق عادت همیشگیش بالا انداخت و کمی به سمت راست مایل شد ،که اینکارش باعث شد حلقه دستم از دور کمرش باز بشه.

سرم رو به سمتش چرخوندم و دوباره خیره شدم تو چشم های سیاه و نافذش.

_داری می گی که من دروغگوام؟!

_نه....فقط ...فقط...

romangram.com | @romangram_com