#سلطان_پارت_477
لبخند می زد،دوباره مهربون شده بود و قصد داشت تا من رو بیشتر دیوونه و بی قرار خودش بکنه.
اون هم موهام رو به بازی گرفته بود و همون طور پنجه های بزرگ و مردونه اش رو تو موهام می کشید.
زمزمه کردم:
_از مهران می ترسم،اگه بلایی سرت بیاره چی؟؛
اگه ...اگه همون بلایی رو که سر پدرو مادر تو و سیاوش آورد سرتوهم بیاره چی؟!
اخم هاش رو تو هم کشید.
_چرا این حرف هارو می زنی،یعنی می خوایی بگی که نمی خوایی مال من باشی؟!
با حرفی که زد هول شدم اصلا منظورم این نبودش.
نه...نه...منظورم اون نبود،منظورم اینه که
منظورم اینه که می ترسم تو رو ازم بگیرن،تنها پشتوانه ای که درمقابل این همه گرگ گرسنه دارم .
اخمش کمرنگ شد وگوشه ی لبش کمی به سمت بالا متمایل شد.
آخه لعنتی دوست داشتنی من
،چرا وقتی خنده این همه بهت میاد فقط به یه لبخند کج گوشه ی لبت بسنده می کنی،چرا آدم رو تو خماری دیدن لبخند جذابت می ذاری؟!
رضایت رو از چهره ی جذابش می شد به خوبی دیدش.
romangram.com | @romangram_com