#سلطان_پارت_476
_امیر سام؟!
فشاری به کمرم آورد ،نفسش رو عمیق بیرون داد،هنوزم ضربان قلب بی قرارش رو احساس می کردم.
با لحن جدی جوابم رو داد:
_جانم؟!بگو!
این روگفت و همزمان دستش رو بالا آورد و تو موهام پنجه کشید.
ازلحن صداش دیونه شدم و جمله ای که گفت نفسم رو بند آورد.
بی اختیار دست هام رو روی شونه هاش گذاشتم و فشردم.
لال شده بودم که دوباره صداش تو گوشم پیچید.
_نفس،حرفت رو بزن.
بدون تعللی گفتم:
_می ترسم.
_از چی؟! نکنه از من می ترسی.
لبخند زدم،سرم رو بلند کردم و خیره شدم تو چشم های منتظرش و همزمان دستم رو روی شونه هاش گذاشتم.
با دیدن بخشی از موهای خوش حالتش که روی پیشونیش ریخته شده بود،دستم رو نا خداگاه به سمتشون بردم و نوازشگرانه به عقب هولشون دادم.
romangram.com | @romangram_com