#سلطان_پارت_475


به سمت اتاقش قدم برداشت.

دستگیره ی در رو با آرنجش پایین داد و با کتفش در رو به سمت داخل هول داد با یک قدم بلند از درگاه گذشت.

در رو با پاش بست،به سمت تخت قدم برداشت و من رو محکم روی تخت پرت کرد.

با یک حرکت حلقه ای سفیدش رو از تنش خارج کرد.

اول زانوی پای راستش رو روی تخت درست کنار پهلوم گذاشت.

وبعد اون یکی پاش رو روی تخت گذاشت و آروم روم خیمه زد.

خیره تو نگاهم بود و پلک هم نمی زد.

من هم محو چشم های وحشی و نافذش بودم،و دل بی قرارم بیش از پیش دیوانه ی این مرد مغرور و جذاب می شد.

لبخند کج و جذابی گوشه ی لبش نشوند و صورتش رو نزدیک صورتم آوردد و بوسه ای آروم روی لبم نشون و دوباره سرش رو بالا گرفت.

اینبار لبخند جذابی زد،با یک حرکت ناگهانی بازوهام رو تو چنگ گرفت و چرخیدش و تغییر موضع داد.

جیغ خفیفی کشیدم ،حالا اون زیر بودو من روش،متقابلا به این کارش لبخند زدم.

از برخورد بدنم با بدن عریان و داغش حسی عجیب تمام وجودم رو فرا گرفته بود،یه حسی مثل نیاز ،به آغوش گرمش،به دست های مردونه و نوازشگرش،به همه و همه ی این محبت هایی که درتمام طول زندگیم تا به حال تجربه اش نکرده بودم،چرا که نه پدر درست و حسابی داشتم و نه مادری و سلطان با این کار هاش داشت من رو دیوونه ی خودش می کرد.

نگاهم رو از تو چشم هاش کشیدم.

سرم رو روی شونه ی مردونه اش گذاشتم و بوی عطرش رو با عشق داخل ریه هام دادم و زمزمه کردم:

romangram.com | @romangram_com