#سلطان_پارت_474


آخه من تا حالا عاشق نشده بودم و سلطان اولین و آخرین مرد زندگیم بودش.

گونه اش رو به گونه ام ساییدش ،ته ریشش که با پوست صورتم برخورد می کرد،هم مس سوخت و هم احساس خوشایندی بهم می داد ودلم به آشوب می افتاد.

لبش رو کم کم روی صورتم تا کنار لبم کشید .

سرش رو کمی کج کرد و هم زمان دست راستش رو از زیر موهام به پشت سرم بالا کشید و هینی که لبش رو روی لبم فشار می داد،فشار دستش رو روی سرم بیشتر کرد.

ماهرانه لبم رو می بوسید.

خشکم زده بود،نمی تونستم کاری بکنم و فقط صاف و صامت خودم رو دراختیارش گذاشته بودم.

چندلحظه ای گذشت که لبش رو از روی لبم برداشت ،نفس نفس می زد،نفس نفس می زدم.

هنوزم اخم هاش تو هم بود.

خم شدش،دست راستش رو دور پاهام و دست دیگه اش رو دور کمرم تاب داد و با یک حرکت سریع من رو از روی زمین کندش.

سریع به خودم اومدم و دستم رو دور گردنش قلاب کردم.

حرفی نمی زدم ،یعنی نمی تونستم که بزنم.

سرم رو روی سینه اش گذاشتم،صدای قلب بی قرارش تو گوشم می پیچیدش ،خنده ام گرفته بود.

پس اونم حال دل من رو داشت.

از پله ها بالا رفت.

romangram.com | @romangram_com