#سلطان_پارت_473
لبخند آروم آروم مهمون لب هام شد.
لب هام از تعجب باز مونده بودن ونمی تونستم حرفی بزنم.
بدون اینکه تغییری تو حالتش ایجاد کنه پرسید:
_بهم این فرصت کوچیک رو می دی؟!
فقط تونستم سرم رو به نشونه ی مثبت تکون بدم توان حرف زدن وحتی پلک زدن رو ازم گرفته بودن.
می خواستم همونجا تو دستاش غش کنم.
باور نمی کردم که سلطان مغرور امشب رسما ازم خواست که زنش باشم.
سلطان لبخند پهنی روی لبانش نشست،سرش رو خم کرد و بوسه ای روی شونه ی عریانم کاشت،ازتماس لب های داغش به سرشونه ام تمام بدنم به لرزه افتاد.
کم کم سرش رو از روی شونه هام تا روی گردنم سر دادش و تا کنار لاله ی گوشم بالا برد.
وکنار گوشم با صدای بم و مردونه اش زیر لب زمزمه کرد.
_دوستت دارم،نفس...
وبوسه ای به لاله ی گوشم زد.
لحنش برای قلب بی جنبه ی من کشنده و مرگبار بود.
لبخند زدم از ذوق و هیجان هول شده بودم،رفتارم دست خودم نبود.
romangram.com | @romangram_com