#سلطان_پارت_472


با صدای گرفته ای هینی که گوشه ی لبش کمی بالا اومده بود گفت:

_می خندی،می دونی الان دقیقا داری با من چه می کنی؟!

می دونی این خنده های شیطونت می تونه بد کاری دستت بده.

د...اگه به خودت رحم نمی کنی به این قلب صاب مرده ی من رحم کن‌.

...

تا کی می خوایی در به در نگهش داری،هنوزم نمی خوایی جوابم رو بدی،من هنوزم سر حرفم بهت هستم.

با صدای لرزونم همانطور که خیره بودم به چشم هاش گفتم:

کدوم حرف...

لبخندش پررنگ تر شد و با همون اخم خواستنی میون دو ابروی کشیده و مردانه اش زمزمه کرد.

_زن این شیر وحشی می شی؟!

مات و مبهوت درحالی که حسابی توی شوک بودم گفتم:

_پ...پس ،تکلیف صبا چی میشه.

اخم هاش رو کمی جمع کرد و هینی که با موهام بازی می کرد با لحنی که جدی بود گفت:

_فقط پنج روز بهم محلت بده،تا برای همیشه شرش رو از سر زندگیم کم کنم.

romangram.com | @romangram_com