#سلطان_پارت_471


و دوباره کیلو کیلو قند تو دلم آب کردن.

با بوسه ای که روی گردنم زد دیگه نزدیک بود غش کنم.

گوشه ی لبم رو به دندون گرفتم دوتا دستم رو بالا آوردم وروی شونه اش گذاشتم و دور گردنش قلاب کردم،نمی دونم چرا ولی دلم می خواست امشب دل به دلش بدم،چون خودمم از کنارش بودن لذت می بردم،اون شوهرم بود،پس چرا باید ازش فرار می کردم.

دستم رو که دور گردنش قلاب کردم،سرش رو بالا گرفت،هنوزم اخم داشت،صورتش سرخ شده بود قطرات عرق از گوشه ی ابروهای کشیده و مردونه اش به سمت گونه اش سرازیر می شدن و تا زیر چونه اش می غلتیدن.

بادیدن صورت جذاب ومردونه اش دلم طاقت نیاورد و سرم رو روی سینه اش گذاشتم و با عشق ریه هام رو از بوی عطر تنش پرکردم .دستش رو دور بازوهام محکم حلقه کرد و چونه اش رو روی موهام گذاشت.

داشتم چکار می کردم،تا کجا می خواستم پیش برم.

من از عشق خودم مطمعن بودم اما سلطان چی مطمعن نیستم که اونم من رو به همون اندازه که من دوسش داشتم دوستم داشته باشه.

غرق درگرمای آغوشش بودم که صدای بم مردونه اش به گوشم رسید.

_برو تو اتاقت دختر تا امشب کار دست هر دومون ندادم.

ریز خندیدم.

چند لحظه به سکوت گذشت و چه سکوت لذت بخشی بود.

انگشت هاش که روی چونه ام نشست نا خداگاه چشم هام رو باز کردم.

چونه ام رو بین انگشت هاش گرفت و وادارم کرد تا سرم رو از روی سینه اش بلند کنم، صورتم رو مماس با صورتش کرد.

نگاهم که به چشم های خمارش افتاد قلبم به مرز انفجار رسیدش.

romangram.com | @romangram_com