#سلطان_پارت_470
_نفس؟!
دوباره قلبم لرزید،ضربانش به بالاترین حد ممکن رسید،انقدری که سینه ی کوچیکم درد گرفته بود.
وچه لذتی داشت شنیدن اسمم از دهن سلطان قلبم،برای چند لحظه نگاهمون تو نگاه هم گره خورد.
چشم هاش خسته بودن،سرخ سرخ...
با صدای لرزونی جواب دادم:
-بله!
نفسش رو عمیق بیرون داد وهینی که صورتش رو به صورتم نزدیک می کرد، چشم های جذابش رو بست و سرش رو تو گودی گردنم فرو کردش.
دوتا دستش رو روی کمرم گذاشت و توهم قلابشون کرد و من رو محکم به خودش چسبوند .
از حرارت نفس های داغ و آتشینش تمام بدنم از داخل به جوشش افتاد.
داغ داغ شده بودم.
دستش رو زیر تیشرتم بردش وآروم کمرم رو نوازش کرد،دستاش داغ بودن و بدن من داغ تر...
همون طور موهام رو با حرص نفس می کشید وعمیق بیرون می دادش. هر بار که هرم داغ نفس هاش باپوست بدنم برخورد می کرد احساس خوشایندی بهم دست می داد که تاحالا تجربه اش نکرده بودم.
_آخه من چه بلایی می تونم سرت بیارم،اونم سر توکه که نفسمی،پس،حالم رو بفهم و خودت تو حریمم قوانینم رو رعایت کن.
با این حرفش ناخدا گاه لبخند پررنگی روی لبم نشست.
romangram.com | @romangram_com