#سلطان_پارت_469
_او...ومده بودم آب بخورم.
_پس زودتر بخورو برو بخواب.
_ب...باشه.
این رو که گفت نگاهش رو یک دور از بالاتاپایین بدنم چرخوند و ابرو هاش رو تو هم کشید و با لحن جدی و سردی غریدش:
_این چه وضع لباس پوشیدنه.
نگاهش انقدر سنگین بود که تاب تحملش رو نیاوردم و نگاهم رو از تو چشم هاش برداشتم و تا سینه ی پهن و عضلانیش پایین کشیدم.
با اون حلقه ای جذب عضلات بدنش به خوبی خودشون رو به رخ می کشیدن،با صدایی که سعی داشتم تا لرزشش رو کنترل کنم ولی موفق نبودم گفتم:
_ف...فکر نمی کردم که این موقعه از شب کسی بیدار باشه.
دستش رو به سمت صورتم آورد صاف و صامت ایستادم قلبم به شدت ضربانش بالا رفته بود.
قسمتی از موهای فرو بلندم که روی شونه ام ریخته شده بود رو میون انگشتان کشیده و مردانه اش گرفت وهینی که نوازششون می کرد با لحن جدی و دراین حال آرومی زمزمه کرد:
_بار آخرت باشه از این فکرها می کنی،به خدا قسم که اگه یه دفعه ی دیگه با این وضع لباس بپوشی و تو عمارت بگردی،بلایی به سرت میارم که تا آخر عمرت ...
با وحشت نگاهش می کردم..
سکوت کرد...
دوچاره دوگانگی احساسات شده بودم،از یک طرف تهدیدم می کرد وبا لحن جدیش من رو می ترسوند،از طرفی ام با نوازش موهام بهم دلگرمی می دادش و باعث می شد که ازش نترسم.
romangram.com | @romangram_com