#سلطان_پارت_468


سرش رو خم کرد و دست هاش رو پشت گردنش قلاب کرد وفشار داد.

نا خدا گاه خنده ام گرفت آخه خیلی باحاله با خودشم لج می کنه.

شانس آوردم که سرش پایین بود وگرنه با دیدن لبخند بی موقعه ام صد درصد دخلم رو می آورد‌.

آخ خفیفی کشید و کلافه فریاد زد:

_ای بخشکی شانس این درد لعنتی از کجا اومدش.

خیره نگاهش می کردم با آهی که کشید دلم به رحم اومدش.

یک قدم به سمتش رفتم،از کاری که می خواستم انجام بدم دست و پاهام می لرزیدن.

دستم رو به سمت شونه هاش می بردم که سرش رو به طور ناگهانی بالا گرفت و چشم های وحشیش رو به صورتم دوختش.

هول شدم و سریع دست هام رو عقب کشیدم.

بدون اینکه به چشم هاش نگاه کنم سرم رو پایین انداختم.

سنگینی نگاهش روی صورتم بود.

صدای بم مردونه اش به گوشم رسیدش:

_این موقعه ی شب تو دیگه اینجا چکار می کنی نفس؟!

اسمم رو که از زبونش شنیدم تو دلم چند کیلو قند آب کردن،سرم رو بالا گرفتم ،لحن آرومش رو که شنیدم، دوباره دل و جرات پیدا کردم .

romangram.com | @romangram_com