#سلطان_پارت_467
با دیدنش تو اون حالت خنده ام گرفتش ولی دستم رو جلوی دهنم گذاشتم تا صدام بلند نشه.
دوباره زیر گاز رو روشن کرد.
تخم مرغ ها رو شکوند داخل یک ظرف جدا و بعد ریخت داخل ماهی تابه.
آخی دلم با دیدنش به رحم اومد،حتما بدجور گشنه شده.
همینطور با لبخند نگاهش می کردم،به سمت پنجره قدم برداشت. درش رو باز کردو کتفش رو به دیوار تکیه دادو سیگاری رو بین انگشت های کشیده اش گرفته بود و پک های عمیقی بهش می زد.
محو تماشاش بودم،دلم براش غش و ضعف می رفت ،دوست داشتم برم و بغلش کنم ،راستش تو همین مدت کوتاه دلم براش خیلی تنگ شده بود.
من که تا اون لحظه محو تماشاش بودم.
بابوی سوختنی که اومد چشم از سلطان برداشتم ونگاهم رو به سمت گاز کشیدم،با دیدن دودی که از ماهی تابه بلند شدش ،با وحشت به سمت گاز دویدم و تو همون هین جیغ زدم .
_وایی غذا سوختش.
هول شده بودم،اول زیر گاز رو خاموش کردم .
دسته ی ماهی تابه رو گرفتم و داخل سینگ گذاشتمش و آب رو باز کردم.
سلطان کنارم ایستاد سرم رو بلند کردم و خیره شدم به صورتش،بدجور اخم کرده بود،زیر لب همانطور که به ماهی تابه نگاه می کردغریدش:
_به درک سیاه که سوختی اصلا کوفت می خورم از تو بهتره.
چشم هام از شدت تعجب گشاد شدن این مرد خود درگیری داشت.
romangram.com | @romangram_com