#سلطان_پارت_466
دیگه حال نداشتم لباس بپوشم،آخه این موقعه ی شب کسی تو عمارت بیدار نمیشه که،منم سریع آب می خورم و بر می گردم تو اتاقم.
به سمت در قدم برداشتم ،دست انداختم دستگیره رو مشت کردم و در رو به سمت داخل کشیدم و با یک قدم از درگاه خارج شدم.نگاهی به چپ و راستم انداختم تا مطمعن شم واقعا کسی نیست و کسی نبود ،دراتاق سلطانم که بسته بودش،حتما خوابیده.
نفسم رو عمیق بیرون دادم وبا خیالی راحت به سمت پله ها راه افتادم.
ازآخرین پله هم گذشتم و به سمت آشپزخونه قدم برداشتم ،چند قدمی تا رسیدن به درآشپزخونه فاصله داشتم که با شنیدن سرو صداهایی از داخل آشپزخونه گوش هام رو تیز کردم.
یعنی کی این موقعه ی شب تو آشپز خونه است.
با چند قدم بلند خودم رو به در آشپز خونه رسوندم ،دستم رو روی چهار چوب گذاشتم و دزدکی به داخلش نگاهی انداختم.
با دیدن سلطان متعجب شدم.
ماهی تابه ای رو تو دستاش گرفته بود وبه سمت گاز رفت وگذاشتش روی گاز و زیرش رو روشن کرد.
کلافه تو کابینت هارو نگاه می کرد و درشون رو با خشم به هم می کوبیدش.
معلوم نیست داره دونبال چی می گرده.
زیر لب غرغر می کرد و به زمین و زمان فهش می دادش.
دست آخر متوقف شد وروغن به دست به سمت گاز قدم برداشت.
ماهی تابه انقدر داغ شده بود که باریختن روغن داخلش صدای وحشت ناکی ایجاد شد.
سلطان هول شده بود نمی دونست باید چکار کنه کلافه و عصبی زیر گاز رو خاموش کرد.
romangram.com | @romangram_com