#سلطان_پارت_465
_شبتو ام بخیر ،خوب بخوابی.
سونیا هم متقابلا لبخندی روی صورت نمکینش نشوند و به سمت اتاقش قدم برداشت.
من هم چشم ازش برداشتم و دستگیره رو مشت کردم وفشارش دادم و همزمان در رو به سمت داخل هول دادم و با یک قدم بلند وارد اتاق شدم.
و به سرعت در رو پشت سرم بستم،اگه می تونستم قفلش می کردم ولی سلطان کلید اتاقم رو برداشته بودش،تا نتونم در رو قفل کنم،این مرد از عجایب دنیای خلقت بود.
تکیه ام رو به در دادم و به سقف خیره شدم ونفسم رو عمیق بیرون دادم.
_دلم برای سلطان می سوخت،خیلی دوست داشتم کنارش باشم ولی خب امشب واقعا اعصبانی بود،من یکی که جرات نزدیک شدن بهش رو نداشتم.
نگاهم رو از سقف اتاق کشیدم و به روبه رو خیره شدم و همزمان تکیه ام رو از در اتاق برداشتم و به سمت تخت قدم برداشتم.
لباسام رو با یک تیشرت جذب مشکی و یک شلوار اسلش توسی عوض کردم و با خستگی خودم رو روی تخت ولو کردم و هینی که لبخند پررنگی روی لبانم بود پتو رو تو بغلم گرفتم و چشم هام رو بی خیال از تمام اتفاق های امشب روی هم گذاشتم.
انقدر خسته بودم که اصلا متوجه نشدم کی پلک هام روی هم نشستن و به عالم خواب پرواز کردم.
***
با احساس تشنگی شدیدی ،از خواب بیدار شدم.
پلک های سنگین شده از خوابم رو به زور نیمه باز نگه داشتم.
_وایی خدا چقدر تشنه ام شده.
گلوم خشک خشک شده بود،پتو رو کنار زدم و سرجام نشستم،پاهام رو روی زمین گذاشتم و دمپایی های ابریم رو که سونیا بهم داده بود پام کردم .
romangram.com | @romangram_com