#سلطان_پارت_464


وارد حیاط شدیم.

طاها ماشین رو جلوی پله ها نگه داشت.

همه گی پشت سر سلطان از ماشین پیاده شدیم.

من و سونیا به سرعت از پله ها بالا رفتیم، صدای فریاد سلطان از پشت سرمون می اومد که داشت سر نگهبان ها فریاد می کشید.

راستش وقتی یاد چند روز پیش و کارهای مهران و پاشا می افتم با خودم می گم که اگه سلطان انقدر جدی و خشن نبود که نمی تونست در برابر افراد پاشا بایسته .

واین عمارت و این قلمروش به چنین شیر مغرور وخشنی برای اینکه پابرجا بمونه نیاز داشتش.

سونیا دربزرگ ساختمون رو به سمت داخل هول داد ووارد سالن شد منم پشت سرش از درگاه گذشتم و در رو محکم بستم.

پله هاروبه سرعت بالا رفتم.

کنار دراتاقم بودم که صدای سونیا متوقفم کردش.

_نفس؟!

تو در گاه اتاق ایستادم،به سمتش چرخیدم،همزمان دستم رو روی چهارچوب گذاشتم.

_بله.

_هیچی وقت می خواستم بهت بگم شبت بخیر.

با لبخند چشم هام رو روی هم گذاشتم و سرم رو تکون دادم.

romangram.com | @romangram_com