#سلطان_پارت_463


طاها نفس زنان با چند تا از نگهبان ها به سمتمون اومد .

کنارمون که رسید مانتوها وکیف دستی سونیا تو دستش بود که به سمتمون گرفت.

دست دراز کردیم وهرکدوم مانتو هامون رو از دستش گرفتیم و به سرعت پوشیدیم و سوار ماشین شدیم.

طاها خیلی سریع سوار ماشین شد و همزمان که به عقب برمی‌گشت دستش رو روی پشتی صندلی گذاشت و دنده عقب رفت.

ودوباره برگشت سرجاش و به سرعت از داخل حیاط خارج شد.

چند دقیقه ای به سکوت گذشت ،کسی حرفی نمی زد ،امروز برای اولین بار خشم بی حد و مرز سلطان رو با چشم های خودم دیدم،حالا می فهمم که چرا انقدر اطرافیانش این همه ازش می ترسیدن.

خیره شده بودم به نیم رخ جذابش،سیگاری رو بین دو انگشتش گرفته بود و با حرص پک عمیقی بهش زد و با خشم دودش رو به بیرون پرت کرد.

معلوم بود زیادی اعصبانیه.

پشت سر هم سیگار دود می کرد،سیگارهاش رو از داخل جعبه ی کوچک طلایی رنگی درمی آورد.

اصلا فکر نمی کردم که سیگار بکشه.

ولی خداییش سیگار کشیدنشم برام جذاب بود.

می گن عاشق کور و کر می شه،حالا حکایت منه بیچاره است.

خلاصه تا خود عمارت از دود غلیظ سیگار آقا شیره ی مغرور داشتیم خفه می شدیم ولی از ترسمون جیکمونم در نمی اومدش.

بالاخره رسیدیم در عمارت،دوتااز نگهبان ها که مسلحه ام بودن در بزرگ و زیبای حیاط عمارت رو باز کردن.

romangram.com | @romangram_com