#سلطان_پارت_462
چشم های وحشیش رو به من و سپس به سونیا دوخت و هم زمان که ازبینمون رد می شد دست هردو مون رو گرفت تو دستاش و دونبال خودش کشید.
من و سونیا شوک زده همانطور، دونبالش کشیده می شدیم و جرعت حرف زدن هم نداشتیم.
ازسالن خارج شدیم،سامیار و چندتا از نگهبان ها دونبالمون قدم برمی داشتن.
بدون مانتو بودیم ،ولی نه من ونه سونیا هیچ کدوممون حرفی نزدیم.
کنار ماشین که رسیدیم،سلطان دست هامون رو رها کرد نگهبانی که داخل ماشین بود خوابش برده بود.
سلطان با نگین انگشترش چند ضربه به شیشه ی ماشین زد.
نگهبان بیچاره با وحشت از خواب پریدش و با دیدن سلطان چشم های گشاد شده اش رو به سلطان دوخت ،بیچاره خشکش زده بود که سلطان دوباره به شیشه ضربه زد و هینی که اخم غلیظی کرده بود با دست اشاره کرد که بیادش بیرون.
نگهبان بیچاره به سرعت به خودش اومد و قفل ماشین رو باز کرد و از ماشین بیرون اومد.
سلطان لبش رو با خشم روی هم فشار داد و یقه ی نگهبان رو میون پنجه هاش گرفت:
_بینم مرتیکه مثلا تو رو گذاشتن اینجا نگهبانی بدی؟
_بب....ببخشید خان،نمی دونم چجوری خوابم بردش.
سلطان فریاد زد ،توام از خشم و اعصبانیت ..
_لال شو عوضی وقتی رسیدیم عمارت تکلیفت رو روشن می کنم .
ویقه اش رو هینی که به کنار هولش می داد رها کرد.
romangram.com | @romangram_com