#سلطان_پارت_461


_آخه من چه غلطی بکنم پاشا،من حریف این دیو نمی شم که.

صبا وقتی دید سلطان به حرفش گوش نمی ده به سمت سامیار اومد و هینی که اشک می ریخت یقه اش رو تو چنگ گرفت و نالیدش:

_سامیار تو یه چیزی بگو داره می کشدش،تو رو خدا بیا جداشون کن،عجب غلطی کردم گفتم امشب بیاد عروسی.

سامیار دستش رو بالا آورد و روی دست صبا گذاشت و با حرص دستش رو از روی یقه اش کنار زد و با یک قدم بلند به سمت سلطان رفت ،خم شد بازوهای قطور و عضلانی سلطان رو گرفت .

_داداش تو رو خدا بس کن،داری می کشیش،بسشه زیادی زدیش.

_ولم کن سامیار بذار ببینم که با چه جرعتی دهن کثیفش رو باز کرد و اون حرف رو بهم زد،این مرتیکه باید بدونه که هیچکسی توان مقابله با سلطان رو نداره.

سامیار بازوی سلطان رو به سمت خودش کشید و با صدای بلند غریدش.

_تورو روح مامان قسمت می دم امیرسام بلند شو داری می کشیش نذار خونش بیوفته گردنمون.

سلطان به یکباره متوقف شد ،شدیدا نفس نفس می زد.

بلند شد ایستاد و لگد محکمی نثار پهلوی مهران کردش.

چرخید سمت پاشا وانگشت اشاره اش رو با خشم به سمتش گرفت و با خشم آنچنان محکم غریدش که نگهبان ها از وحشت یک قدم به عقب رفتن.

_ببین پیر سگ،اگه یه بار دیگه فقط یه بار دیگه قدم نحس تو و سگات رو دورو بر قلمروم ببینم آنچنان بلایی به سرت میارم که روزی صد مرتبه از خدا مرگت رو بخوایی.

این رو گفت و روی یک پاشنه چرخید و هینی که به سمت من و سونیا قدم بر می داشت با صدای بلند غریدش.

_طاها برمی گردیم عمارت.

romangram.com | @romangram_com