#سلطان_پارت_459
مهران سمت راستش ایستاده بودو معلوم بود که فوق العاده عصبی و ناراحته این رو از دست های مشت شده اش به راحتی می شد پی برد.
و سامان هم سمت دیگه ی پاشا ایستاده بود.
سامیار بلند شد ایستاد و خیلی ریلکس قدم برداشت.
_بچه ها بیایید،حرص خوردن پاشا و مهران دیدن داره.
وبلند خندید.
سونیا و طاها ام بلند شدن و پشت سرشون منم از روی صندلی بلند شدم.
هرسه به سمت سلطان رفتیم.
سامیار و طاها هردو طرفین سلطان رو گرفتن و به زور صبارو ازش دور کردن.
من و سونیا ام از دور نظاره گرشون بودیم.
سلطان پوزخند صدا داری زد و هینی که دستش رو روی گردنش می کشید جدی و محکم گفت:
_ببین پاشا،تو می گی من سیلو هات رو آتیش زدم درست،اما مدرکت چیه که حرفت رو ثابت کنی؟!
همینجوری بدون مدرک که نمی شه جلوی مردم رو بگیری و بهشون تهمت بزنی.
مهران دهن باز کرد و با صورتی که از شدت خشم و عصبانیت قرمز شده بود بالحن خشن و عصبی غرید:
_مدرک مدرک نکن مرتیکه من خوب تو رو می شناسم می دونم کار توعه،غیر از تو هیچ کی دیگه جرعت اینکار رو نداره.
romangram.com | @romangram_com