#سلطان_پارت_458
من که تا اون لحظه تو خودم بودم با صدای همهمه ای که تو سالن بلند شد،کنجکاوانه سرم رو بالا گرفتم.
بادیدن چهره ی خشمگین پاشا و مهران که روبه روی سلطان ایستاده بودن وحشت کردم.
صدای وحشت زده ی سونیا تو گوشم زنگوله وار پیچید.
_سامیار چی شده؟!
سامیار بی تفاوت وبالحن جدی گفت:
_اتفاق خاصی نیوفتاده ،فقط سلطان پدر مهران و پاشارو درآوردش.
متعجب برگشتم سمت سامیار که با لبخند محوی خیره بود به روبه روش...
_مگه چکار کرده؟!
_سیلوهای گندمشون رو آتیش زده.
با چشم های گشاد شده خیره بودم به صورت سامیار ،خوب می دونستم نابودی سیلو های گندم حسابی مهران وپاشو رو عصبی می کنه،قبلا از طیبه شنیده بودم که تو سیلوهاش پراز مواد مخدره مثل شیشه
درسته که پاشا آدم قدرتمندیه ولی سلطانم با کار امشبش ثابت کرد که حرف هایی که درموردش می زنن واقعیت داره واونم از پاشا کم نمیاره،هم فوق العاده باهوشه و هم نترس.
با آتیش زدن سوله ها رسما پاشا و مهران رو تا یک مدت فلج کردش و ضربه ی محکمی بهشون وارد کردش.
با این فکر لبخند محوی گوشه ی لبم پدید اومد و هم زمان نگاهم رو از روی صورت سامیار کشیدم و به سمتی که سلطان بود دوختم.
پاشا روبه روی سلطان تو یک قدمیش ایستاده بود.
romangram.com | @romangram_com