#سلطان_پارت_457
_آبرومون رو بردی نفس...اه
به سمت سونیا چرخیدم و با اخم گفتم:
_چه بهتر.
صدای خنده ی سامیار و طاها بلند شد ومن اینبار با آرامش بیشتری شروع به خوردن غذام کردم.
غذام که به نیمه رسید تازه یاد سلطان افتادم.
سرم رو برای پیدا کردنش بالا گرفتم و نگاهم رو یه دور دور سالن چرخوندم.
به سرمیز درست کنار ابراهیم خان نگاه کردم،چشمم که به سلطان افتاد قلب عاشقم دوباره بی قراری کرد.
اون دختره صبا ام کنارش ایستاده بود و با ناز برای خودش غذا می کشید.
وچه لبخند،عاشق کشی هم روی لبانش داشت،برعکس من که مثل قحطی زده ها غذا کشیدم و صورتم هم ساده بود.
صبا که گاهی پچ پچ می کرد و سلطانم سرش رو تکون می داد ولی بازم لبخند روی لبش نبود.
دلم دوباره به تکاپو افتاده بود،وقتی میدیدم انقدر کنار اون دختره راحته اعصابم بهم می ریخت،نمی دونم شاید حسودی می کردم.
_نفس غذات رو بخور کجا رو نگاه می کنی؟!
می دونم سامیار متوجه ی حس من و نگاهم شده بود که این حرف رو زدش.
بدون اینکه نگاهش کنم سرم رو پایین انداختم و این بار با اشتهای کمتری شروع به خوردن ادامه ی غذام کردم، یه جورایی بغضم گرفته بودش.
romangram.com | @romangram_com