#سلطان_پارت_456
درحالی که با خودم سر اینکه کدوم غذارو اول بکشم کلنجار می رفتم با صدای سونیا سرم رو بالا گرفتم و به صورتش نگاه کردم.
_چکار می کنی نفس برو دیگه.
_باشه باشه.
حیف نیست این همه غذای خوشمزه رو نچشم.
بهتره از هر کدوم یه خورده بردارم،به بشقاب تو دستم نگاهی انداختم.
لبم رو جمع کردم،این خیلی کوچیکه...
همیطور تو فکر بودم که چشمم افتاد به یه بشقاب بزرگتر،بدون معطلی خم شدم روی میز و بشقاب رو برداشتم.
ودرمقابل چشمان متعجب و خندون سونیا و سامیار و طاها
از هر نوع غذا یا سالادی که بود یه خورده تو بشقاب ریختم،درتمام این مدت که من غذا برای خودم می کشیدم،سامیار و طاها و سونیا با خنده بهم نگاه می کردن.
ولی من بی تفاوت و خوشحال از کارم رفتم و روی صندلی نشستم .
و با اشتها مشغول خوردن شدم.
_آروم بخور نفس،یه مهلتی بده اون لقمه بره پایین.
به سختی لقمه رو با خوردن نوشابه پایین دادم و در جواب سامیار که بهم لبخند می زد گفتم:
_ببخشید ولی خیلی گشنمه.
romangram.com | @romangram_com