#سلطان_پارت_455


با لحن سردی غریدم:

_بلند شو ناز نکن ،خودت می دونی اهل ناز کشیدن نیستم،زود این لوس بازی هارو تمومش کن ،باید سریع برگردم خونه.

این رو که گفتم،بی تفاوت به سمت

عروس و داماد قدم برداشتم.

****

(نفس)

سرمیز شام ایستاده بودم و با اشتیاق و چشمانی گشاد شده به انواع غذا های رنگارنگ روی میز نگاه می کردم.

با دیدن اون همه غذا هول شده بودم،نمی دونستم باید کدوم رو بخورم،آخه همشونم خوشمزه بودن،قرمه سبزی،زرشک پلو با مرغ،قیمه ،کوبیده،جوجه ،سالاد،دسر ،انواع نوشیدنی ها،ژله های رنگارنگ و.....همه و همه داشتن به من گرسنه چشمک می زدن.

زبونم رو روی لب خشک شده ام کشیدم ،سامیار بشقابی به سمتم گرفت ،چشم از غذا ها برداشتم و خیره شدم به صورت خندونش.

_به نظر می رسه که خیلی گرسنه شدی؟!

سرم رو تکون دادم وزیر لب گفتم:

_اوهوم بدجورگرسنمه.

_پس راه بیوفت.

و شونه به شونه اش به سمت انتهای میز قدم برداشتم.

romangram.com | @romangram_com