#سلطان_پارت_454




فصل نوزدهم



زبونم رو از داخل گاز گرفتم،چقدر از حرص خوردن این دختر لذت می بردم،هرچی ام که باشه این دختر هم از تیره و طایفه ی پاشاست.

برای همینم از عذاب کشیدنش خوشحال می شدم.

دستم رو از روی گردنم پایین آوردم و همانطور که به پشتی صندلی تکیه می دادم پای راستم رو روی پای چپم انداختم و خیره شدم به ابراهیم خان که حالا روبه روم ایستاده بود.

_چیه سلطان تو که دمقی،بلند شو مرد، نا سلامتی عروسی برادر زنته ها.

دست هام رو تو سینه ام جمع کردم ،

ابروهام رو تو هم کشیدم و چشم های ریز شده ام رو هینی که نیشخندی گوشه ی لبام نشونده بودم به ابراهیم خان دوختم.

_خان ،من حوصله ی این قرتی بازی هارو ندارم،خودت که من رو می شناسی.

_آره شناختن که خوب می شناسمت،ولی خوب می خوام دامادم روبه مهمونها معرفی کنم ،بیا بریم چند تا عکس بگیر بعد هرجا می ری برو.

الان زمان مخالفت با این کفتار نبودش،پس به ناچار دستم رو روی میز گذاشتم و به زحمت از روی صندلی بلند شدم.

_صبا دخترم تو دیگه چرا اخم هات رو تو هم کردی،بلندشو دست نامزد خوشنیپت رو بگیر بیا به مهمون ها معرفیش کن،که همه منتظرن.

دستم رو از کنار کتم تو جیب شلوارم فرو کردم و با ژست خاصی خیره شدم به صبا...

romangram.com | @romangram_com