#سلطان_پارت_453


کمرم رو صاف کردم،دوباره عضله ی گردنم گرفته بود و درد عذاب آوری به جونم انداخته بود،دستم رو آروم روی گردم گذاشتم و ماساژش دادم.

_گردنت درد می کنه عشقم؟!

می‌خوایی برات ماساژ بدم؟!

نگاه پراز خشمم رو به صورتش دوختم و با لحن جدی و خشنی غریدم:

_ نیازی نیست ،خودش خوب می شه،فقط بگو کی این جشن مسخره تموم می شه خیلی طولش دادن دیگه، خسته ام.

لبخند دندون نمایی زد و دستش رو روی پام گذاشت و با ناز گفت:

_عزیزم خیلی زود خسته شدی.

نگاه سرد و یخیم رو از روی صورتش برداشتم و به پشت سرش خیره شدم.

ابراهیم خان با لبخند به سمتمون می اومدش.

با ابرو اشاره ای بهش کردم و..

_کوه غیرتم داره میادش.

این رو که گفتم پوزخند صدا داری زدم و یک تای ابروم رو بالا دادم و نیم نگاهی به صبا انداختم،معلوم بود که از حرفم حسابی عصبی شده بود،چون اخماشو بدجوری تو هم کشیده بودش.

خوب می دونست برا چی این تیکه رو رابه را بهش می انداختم.



romangram.com | @romangram_com