#سلطان_پارت_452


_بله خان؟!

_خیلی جدی نگاهم رو به صورتش دوختم و با انگشت اشاره کردم که صورتش رو نزدیک بیاره.

کنار گوشش با لحن جدی گفتم:

_برو به سامیار بگو اونجا چه غلطی می کنن برن بشینن ،ملت شک نکنه

نگهبان سرش رو تکون داد و خیلی سریع ازمون دور شد.

_امیر سام با توام می گم بهت چی شده؟!

کلافه نشستم روی صندلی،کمی مایل به جلو خم شدم و آرنج دوتا دستم رو روی زانوم گذاشتم

وپنجه هام رو عصبی تو موهام فرو کردم..

***

دستم رو تاروی صورتم کشیدم و همزمان نفسم رو باخشم بیرون دادم.

دوباره رفتم تو فکر کاری که قصد انجامش رو داشتم.

امشب شب من بود،شب انتقام مرگ کدخدا و خانواده اش که مظلومانه و با بی رحمی تو آتیش حرص و طمع پاشا و پسرش سوختن.

نفسم رو عمیق بیرون دادم.

تا نیم ساعت دیگه کمی، فقط کمی ازاین جراحت عمیقی که از مهران و پاشا خوردم آروم می‌شه.

romangram.com | @romangram_com