#سلطان_پارت_451
دست هام رو مشت کردم تا بتونم خودم رو کنترل کنم ،تا حدی هم موفق بودم.
با لحن سردی و عصبی غریدم:
_به نفعته همین حالا این بحث رو تمومش کنی،درغیر این صورت می ذارم می رم.
نفس عمیقی کشیدم و دست رو روی میز گذاشتم:
_یه لیوان آب بهم بده
نگاهش رو ازم برداشت،خم شد روی میز واز داخل بطری برام آب ریخت،خیره بودم به صورت آرایش کرده اش،نمی دونم چرا این دختر برام هیچ جذابیتی نداشت.
لیوان رو هینی که لبخند می زد،به سمتم گرفت.
با غیظ دستم رو به سمت لیوان بردم و به چنگ گرفتمش.
تمام آب داخل لیوان رو لا جرعه سر کشیدم،نفسم رو هینی که لیوان خالی رو روی میز می ذاشتم عمیق بیرون دادم.
نگاهم رو ،دورتا دور سالن چرخوندم.
بادیدن سامیار و طاها ونفس که کنار طاها بود یک تای ابروم رو بالا دادم ،با فکراینکه حتما اتفاقی افتاده.
نا خدا گاه از روی صندلی بلند شدم.
_چی شد یهویی امیرسام؟!
بدون توجه به سوال صبا برگشتم سمت یکی از نگهبان ها و بادست اشاره کردم که بیادش.
romangram.com | @romangram_com