#سلطان_پارت_450
شوکه از کاری که کرد،چشم هام رو باز کردم ، بیخیال لبانم رو می بوسید،خیلی سریع به خودم اومدم ودستم رو روی شونه های برهنه اش گذاشتم و به سرعت از خودم جداش کردم،فکرشم نمی کردم که این کار رو بکنه.
با خشم درحالی که پشت دست راستم رو روی لبم می کشیدم غریدم:
_چه غلطی می کنی صبا؟!
با حاضر جوابی جواب داد:
_کار خلافی انجام ندادم فقط شوهرم رو بوسیدم و باید بگم که بوسه ی شیرینی ام بود.
_کار خوبی نکردی،قرار ما این نبودش.
_چرا کار خوبی نکردم،تو شوهرمی،منم بهت احتیاج دارم.
دیگه رسما داشت روانیم می کرد ،کم کم داشتم کنترل اعصاب و روانم رو از دست می دادم.
نگاه مرددی بهم انداخت و گفت:
_چرا بدت اومد،من زنتم...
دست راستم رو کلافه تو موهام چنگ زدم و روی یک پاشنه چرخیدم و به سمت یکی از صندلی ها رفتم،صداش از پشت سرم میومد اما بدون توجه بهش به راهم ادامه دادم.
خودم رو روی صندلی ولو کردم و هینی که انگشت اشاره ام رو روی پیشونیم می کشیدم خیره شدم به ظرف کریستال و زیبایی که داخلش از انواع میوه ها چیده بودن.
صبا اومد و کنارم نشست،دستش رو روی بازوی چپم گذاشت و ناله کنان گفت:
_اصلا باورم نمی شه،من همه جوره خودم رو دراختیارت می ذارم،از هر راهی که می خوام به قلبت نفوذ کنم،با شکست رو به رو می شم.
romangram.com | @romangram_com