#سلطان_پارت_449


اما چاره ای نداشتم جز قبول خواسته اش.

_باشه، بیا.

با این حرفم لبخند پهنی روی صورتش نشست.

با اون چشم های آرایش کرده اش زل زد تو صورتم.

نگاهم سرد بود و آری از هرگونه احساس،اما اون دختر اصلا متوجه نبود،شایدم بود ولی به روش نمی آورد.

با اینکه محرمم بود و زنم به حساب میومد ولی هیچ کششی نسبت بهش نداشتم،حتی هرلحظه نفرتم نسبت بهش بیشتر می شد.

خیره به چشمانش نگاه می کردم،لب های پرتز شده اش رو که مماس با لبانم بودغنچه کرد.

گره ی کور بین ابرو هام رو از کاری که قصد انجام دادنش رو داشت غلیظ تر کردم و سرم رو کمی عقب کشیدم.

_بسه ،مثل اینکه حال تو ام خوش نیست ،بریم بشینیم،خسته شدم.

تو همون حالت خیره شد بهم دستش رو روی شونه ام گذاشت و با اخم نالید.

_یعنی سهم من از نامزدم،حتی یک بوسه ی ساده نیست‌؟!

کلافه چشم هام رو بستم.

بعد لحظه ای کوتاه...

گرمای لبش رو روی لبم احساس کردم.

romangram.com | @romangram_com