#سلطان_پارت_447


سامیار کلافه دستش رو به گردنش کشید و نگاهی به انتهای سالن انداخت،انگار که دونبال سلطان می گشت.

_آخه خدا چرا هرچی هوش و زرنگیه دادی به این برادر من...

خیره شد به نگهبان و با همون لحن عصبی و جدیش گفت:

_خیلی خب تو برو.

من که تا اون لحظه مثل یک بچه گربه فقط نگاهشون می کردم،با شنیدن این تعریف سامیار از هوش امیر سام ناخداگاه لبخند محوی گوشه ی لبم ظاهر شد و دوباره دلم هواش رو کرد،نمی دونم این دل دیوونم امشب چه بلایی سرش اومده بود،که دم به دقیقه هوای شیر مغرورش رو می کرد،هوای آغوش امنش و دستای گرم و مردونه اش رو.

با این افکار نفسم رو با خیالی آسوده ازاینکه سلطان حواسش بهم هست بیرون دادم...

**

(سلطان)

با دیدنم دست عروس رو که مشغول رقص بود رها کرد و با دو قدم بلند فاصله ی بینمون رو پر کرد.

با ناز و عشوه راه می رفت ،یعنی قصد داشت با این کارهاش به قلب سنگی من نفوذ کنه.

دو تا دستش رو روی شونه هام گذاشت و درحالی که هماهنگ با آهنگ می رقصید،با لبخند جذابی گفت:

_خیلی جذاب و دوست داشتنی شدی عزیزم.

تو دلم پوزخند زدم،این دختر واقعا پیش خودش چی فکر می کرد،که با این ناز و عشوه هاش می تونه دل من رو به دست بیاره.

سرش رو روی سینه ام گذاشت و دوتا دستش رو به سمت پهلوم پایین کشید .

romangram.com | @romangram_com