#سلطان_پارت_446


بعد از چند لحظه سامیار به سمت نگهبان ها برگشت اخم هاش رو تو هم کشید وبا نگاه پراز غیظش هرسه رو از نظر گذروند ودرآخر روی صورت طاها ثابت موند، یک قدم به جلو اومدش.

با انگشت اشاره اش ضربه ای به سینه ی اعضلانی طاها ضد و آروم ولی بالحن عصبی جوری که مهمان ها متوجه نشن غرید:

_بینم تو کدوم گوری بودی که این مرتیکه تا کنار نفس اومده و متوجهش نشدی،می دونی اگه جای من سلطان الان اینجا می دیدتش حساب من و تو با عزرائیل بودش.

این رو گفت و دستش رو به سمتم آورد و مچ دستم رو تو پنجه های قوی و کشیده اش گرفت و من رو از پشت سر طاها به سمت خودش کشید.

انقدر سریع این کار رو کردش که نزدیک بود با اون کفش های پاشنه بلندم روی زمین بیوفتم،اما خیلی سریع تعادلم رو حفظ کردم.

طاها با اخم همیشگیش نیم نگاهی به صورتم انداخت و خیلی سریع دوباره چشم های آبیش رو به صورت عصبی سامیار دوختش و با لحن سردی زمزمه کرد:

_حواسم به سونیا بودش،دوباره رفته پیش اون پسره آرمان،چه می دونستم تو پیش نفس نیستی آخه.

سامیار دستش رو عصبی تو موهاش فرو کردو آروم به عقب هولشون داد و زیر لب ناله کنان گفت:

_وایی خدا از دست این دختر چه غلطی بکنم من،ببین چجوری با اعصاب همه داره بازی می کنه.

_ببخشید آقا...

با صدایی که اومد هرسه به سمت راست برگشتیم،یکی از نگهبان ها بود.

سامیار جواب داد.

_چیه چی شده؟!

_آقا ببخشیدپیغام از طرف سلطان دارم، خان گفت که بگم اونجا چه غلطی می کنید برید بشینید ملت شک نکنه بهمون.

romangram.com | @romangram_com