#سلطان_پارت_445
_برو گم شو عوضی،به من نزدیک نشو.
پوز خند صدا داری زد...
_می بینم که زبون درآوردی ؟!کمال هم نشینی با سلطان درتو ام اثر کرده،وحشی ترشدی...
کمی مکث کرد و با لبخند کجی که گوشه ی لبش بود ادامه داد...
_همین وحشی بودنته که من رو حریص ترم می کنه واسه به دست آوردنت.
_ازت متنفرم مهران،هم از تو هم از اون بابای بی شرفت،هردوتون مثل سگای وحشی رو مال اموال مردم بی گناه چمپاتمه می زنید و خونشون رو می ریزید.
از شدت خشم سرخ شده بودو چشم هاش به خون نشسته بودن و دندون هاش رو محکم روی هم می ساییدش،به وضوح رگ باد کرده ی کنار گردنش که گه گاهی هم میزد به چشمم خورد.
دستش رو بالا آورد تا بزنه تو گوشم از ترس دستم رو جلوی صورتم گرفتم و همزمان جیغ خفیفی کشیدم .
چند لحظه گذشت.
اما هیچ اتفاقی نیوفتادش همانطور که از وحشت نفس نفس می زدم،دستم رو آروم آروم پایین آوردم وچشم هام رو باز کردم،با دیدن دستش که تو فاصله ی خیلی کمی از صورتم ثابت مونده بود،و سامیار که مچ دست مهران رو گرفته بودو با خشم به صورت همدیگه نگاه می کردن،خوشحال شدم،خیلی سریع یک قدم به عقب برداشتم،که خوردم به چیز سفت و محکمی،سرم رو که بالا گرفتم،با دیدن طاها نفس راحتی کشیدم.
خودم رو پشتش قایم کردم ،دوتا دیگه از نگهبان هارو دیدم که کنار مهران قرار گرفتن.
مهران با صورتی برافروخته و اعصبانی به اطرافش نگاهی انداخت و دستش رو با حرص از تو دست سامیار بیرون کشید.
و بدون هیچ حرفی یقه ی کت مشکیش رو مرتب کرد و شونه هاش رو بالا انداخت و به سرعت ازمون دور شد.
نگاه سامیار ونگهبان ها مسیر رفتن مهران رو با چشم دونبال می کردن.
romangram.com | @romangram_com