#سلطان_پارت_444


سرجام میخ شده بودم و توفکرم فرو رفته بودم که با صدای آشنایی وحشت زده و به سرعت به عقب برگشتم.

چشم های گشاد شده و متعجبم رو به صورت کشیده ی مهران دوختم.

ترس و اضطراب به. یکباره تمام وجودم رو گرفته بود،لرزش دست هام رو به وضوح احساس می کردم،مشتشون کردم،تا مهران متوجه ی ترسم نشه،یک قدم به سمتم برداشت.

رخ به رخم ایستادش.

پس این سامیار کدوم گوریه.

مغرور نگاهم می کرد.

_به به نفس خانوم،می دونی چند وقته که ندیدمت ،دلم برات تنگ شده بود،چقدر این لباس بهت میادش،از سرو وضعت معلومه که سلطان حسابی بهت می رسه.

سرش رو به حالت نمادین به چپ و راست چرخوند و با لحن کنایه آمیزی لب زد:

_پس این سلطان کجاست،نمی بینمش.

همونطور که به چشم هام خیره شده بود، لبخند کجی زد و ادامه داد...

_آهان حتما داره با زنش میرقصه.

هدفش از زدن این حرف ها چیه نکنه من و سلطان رو وقتی که می رقصیدیم دیده.

دستش رو روی بازوم گذاشت ،وآروم نوازشم کرد،بد جور مور مورم شد.

با خشم دست های مشت شده ام رو به تخت سینه اش کوبیدم .

romangram.com | @romangram_com